زندگی مثل قالی ایرانی رنگی رنگیه

امروز پنجشنبه است. بلاخره بعد از ۶ ماه پنجشنبه جمعه هام به خودم برگشت. تعطیلم، کارهای کتابخونه رو تا حد خوبی روزانه سرو و سامون میدم. هرروز برنامه ریزی میکنم. برنامه ریزی روزانه، هفتگی و طولانی مدت دارم. ساعت یک ظهره. بوی باقالی پلوی مامان توی خونه پیچیده. بوی تمیزی خونه مامان حالمو خوب میکنه. زندگی جریان داره. ۳ تایی تقریبا کل خونه رو تمیز کردیم.

امروز ۶ صبح بدون ساعت مثل همیشه بیدار شدم. شروع کردن به انجام کارهام و تیک زدن شون. مثل همیشه. چقدر برنامه ریزی رو دوست دارم‌. زندگی من، روی برنامه ریزی اسمش میشه زندگی. وگرنه یه مهره سوخته میشم و تا حد زیادی از خودم دورم، اگر حتی یک روز بدون برنامه ریزی پیش برم خودم رو گم می کنم. با همسر حرف زدم و با اینکه میدونم فردا میاد بازم مثل همیشه میپرسم فردا میای؟ میگه اگه خدا بخواد آره. و من آروم تر میشم.

حالم خوبه. خونه خودم هم تا حد خوبی تمیزه و خیالم راحته. نشست دیروز کتابخونه برای یک هفته شارژم میکنه. گروه مون رو خیلی دوست دارم‌. دل هامون به هم وصله. تو چشای هم نگاه میکنیم و تا دو ساعت و خورده ای درباره کلیدر و کتاب های دیگه حرف می‌زنیم. هزاران حس رو توی دوساعت تجربه میکنم. نشست مطالعاتی یا همون باشگاه کتابخوانی یکی از روشن ترین نقاط شغلی و زندگی روزمره منه. باهم کتاب میخونیم و هفتگی یکبار همو می‌بینیم و حرف می زنیم و حرف می زنیم. بحث میکنیم. میخندیم. اخم میکنیم و....

دیروز اولین جلسه کلاس نقالی م بود برای بچه های کتابخونه. باید هیجان شونو میدیدی وقتی من براشون یه تیکه اجرا می کردم‌. چشم هاشون رو گشاد می کردن و لبخند میومد رو لباشون و نفس می کشیدن و آب دهن شونو قورت میدادن وقتی توی چشماشون نگاه می کردم و اجرا می کردم. عاشق ریزه کاری های رفتار بچه ها ام. خیلی واقعی ان. خیلی خودشونن.

این روزها برای بار سوم دارم‌ کتاب جادوی نظم ماری کندو رو می خونم. توی نشست مون رای آورد. با اینکه بار سومه میخوام بخونمش ولی هیجان دارم‌. مثل همون هیجانی که وقتی سریال فرندز رو برای بار دوم میدیدم داشتم. کلیدر هم که شده پایه و اساس نشست مون. اول بیست دقیقه راجع به کتاب جدید حرف می‌زنیم و بعد با هیجان می پریم میریم سراغ کلیدر و احتمالا یک ساعت و خورده ای روی کلیدریم. با عشق. با شور. با هیجان. چقدر شاهکاره این کتاب. محمود دولت آبادی، ممنونتیم. خدایا شکرت.

سبکی تحمل ناپذير هستی

کتاب بار هستی یا سبکی تحمل ناپذیر هستی رو خوندم و تمومش کردم. اسم دومی رو بیشتر براش می‌پسندم. چقدر ترزا رو دوست داشتم. یه دختر معناگرا که وجودش لطیف بود. دنیارو لطیف میخواست. یه دختر با وفا و مهربون. زندگی توما و ترزا و عشق آروم و خوشرنگ و قشنگ شون توی اون روستا برام ملیح ترین و دوست داشتنی ترین قسمت کتاب بود.

حین خوندنم، کلا این سوالات توی ذهنم شناور بود که هستی چیه؟ زندگی چیه؟ من کی ام و چی ام؟ من چرا اینجام؟ چرا زندگی می کنم؟ افکار من به عنوان انسان چقدر واقعیه؟ من چقدر واقعی ام؟ خوبی یعنی چی؟ آدم خوب یعنی چی؟ آیا خوبی و بدی واقعی ان؟ واقعیت واقعیه؟ واقعیت یعنی چی؟ جنگ...امان از جنگ... آدم ها چرا باهم می جنگن؟ برای تصاحب یه قطعه بیشتر از این کره خاکی؟ برای قدرت؟ برای باقی موندن؟ مگه کسی توی این کره خاکی زنده مونده؟ که آدم ها بخاطر قدرت توی این کره خاکی همدیگه رو از بین میبرن؟ عشق..دوست داشتن....انسانیت...این فکر هارو کل کتاب بمن هدیه کرد. پس فکر کنم مشخصه که چقدر دوستش داشتم. میلان کوندرا.‌..خوشحالم با قلمت آشنا شدم‌. جالب برام اینه که آدمیه که هیچ وقت دوست نداشته کسی چیزی از زندگی شخصیش بدونه. و در واقع سرچ هم بزنی چیز خاصی پیدا نمیکنی جز چند تا عکس ازش که اتفاقا من شخصیت توما رو توی کتاب بار هستی دقیقا این شکلی تصور کرده بودم :) آخ که چقدر این قضیه برام جذابه. کسایی که دور زندگی شخصی خصوصا عاشقانه شون حصار دارن بنظرم آدمای جالب و قابل اعتمادی ان. حس میکنم میلان کوندرا دقیقا همچنین آدمی بوده. این نکته بیشتر وادارم میکنه همه آثارشو بخونم و کشفش کنم. جالب تر اینکه تا سال ۲۰۲۳ زنده بوده و من هنوز این نویسنده رو نمی‌شناختم. یعنی اسمش رو میدونستم ولی هیچی ازش نخونده بودم.

دلهره های کودکی

اولین کتابی که به روش اثر مرکب تمومش کردم. فکت هایی که بهم داد رو دوست داشتم ولی سراسر کتاب منتظر راه حل و نقشه راه بودم که نگرفتم!

ادامه نوشته

خوندن این کتاب خودش غایت فی نفسه است :)

ایستگاه ها، از سوند برینکمن

حالم خوبه که تمومش کردم. حالا با ۵ تا ایستگاه آشنا ام که می تونم بهشون فکر کنم. من فکر میکنم پس هستم. من هستم و فکر می کنم و میتونم به عملم معنا بدم.

پارسال، وسط کلاس از استاد خندان که همیشه برام استاد واقعی بودن و هستن، خواستم بهم کتاب معرفی کنن. توی یه برگه کوچیک پیشنهاد هاشون رو نوشتم. یکیش ایستگاه ها بود و جلوش نوشته بودم: اینو حتما بخون!" برگه رفته بود بین برگه های دیگه ام توی ده ها پوشه ای که خیلی وقت بود مرتب شون نکرده بودم. ولی یه روز تصمیم به پاکسازی تمام برگه ها و مدارک خونمون گرفتم. ۱۰ تا پوشه رنگی جیغ و خوشگل خریدم. مدارک رو به ۱۰ موضوع تقسیم بندی کردم(لازمه بگم دانشجوی رشته آرشیوم)؟ :) خلاصه. میون پاکسازی برگه کوچولو رو پیدا کردم. رفتم سراغ طاقچه. بعله. توی طرح بی نهایت بود طاقچه موجود بود. دریافتش کردم و شروع کردم به خوندن. نزدیک یک ماه بود که داشتم می خوندمش. کند ولی با کیفیت. میتونم الان برای ده ها نفر مثل درس ارائه بدمش. عاشقش شدم. خیلی زیاد ازش یاد گرفتم. ۵ ایستگاهی که برام مثل نقطه های پررنگ توی ذهنم شکل گرفت اینا بودن: عهد، مسوولیت، عشق، حقیقت، بخشیدن و ایستگاه های دیگه... مفهوم رو خوب متوجه شدم. شاید بازم بعدا این کتاب رو بخونم.

توی ادامه مطلب اطلاعات بیشتری از کتاب رو میذارم.

ادامه نوشته

وقتی دارم توی کتاب ها حل میشم و از نو ساخته می شم

امروز همونجوری که کتاب آیوردا گفته بود بدون آلارم بیدار شدم، خوابم تموم شده بود‌. بیدار شدم، این چهارمین جلسه ورزش بود و با احوال بهتری رفتم، دیگه کشون کشون نرفتم، توی راه تمام چیزایی که لوئیز هی بهم یاد داده بود، گفتم. سپاسگزاری‌کردم بخاطر نور آفتابی که صورتم رو نوازش داد. بخاطر بوی پاییزی که استشمام کردم سپاسگزاری کردم. تکرار کردم: من لایق عشق هستم و عشق دریافت میکنم و عشق رو به اطرافم هدیه میکنم. من با جهان هستی هماهنگم، من خوشحالم، من عمیقا احساس شادی میکنم، امروز یکی از بهترین روزهای خداست. من ورزشکارم، من سالمم و درونم پر از آرامشه. برای هر کسی که توی کوچه دیدم آرزوی خوشبختی و خوشحالی کردم، برای همه دعای خیر کردم. برای خودم و همه ثروت و عشق و روزی آرزو کردم. صورتم رو به سمت آسمون گرفتم و هم درونی لبخند زدم هم بیرونی. توی باشگاه از مربیم تعریف کردم و با تلاش حرکت هارو انجام دادم. از قلبم تشکر کردم که همراهمه. خداروشکر کردم و از همه اعضای بدنم تشکر کردم که همراهیم کردن تا ورزشم رو تموم کنم.

پ‌ن: ازتون خواهش میکنم کتاب شفای زندگی رو بخونید. اگه بمن به عنوان کتابدار اعتماد دارید، بهتون قول میدم این کتاب، روانشناسی زرد نیست. ایمان لازم داره‌، بهش اعتماد کنید و هرچی میگه رو انجام بدید.‌زندگی رنگی رنگی میشه. بهتون قول میدم. قول

پدر آن دیگری

همین الان کتاب این هفته باشگاه کتابمون رو تموم کردم. آخ که چه کیفی داشت خوندنش. البته من صوتی گوشش کردم. چقدر ازش چیز یاد گرفتم. چقدر محبت پدرانه برای بچه مهمه. چقدر بچه ها می‌فهمن. چقدر بچه ها مهمن. بچه ها خود خود زندگی ان.

دلم میخواد کتاب دیگه ای پرینوش صنیعی رم بخونم. اسمش سهم منه. خیلی دوست دارم بخونمش.

امشب فیلم همین کتاب رو هم میبینم.

میدونی..

دنیا با کتابا جای بهتریه.‌‌..

مون پای های من

گاهی میشنوم که بعضی آدم ها نظرشون اینه که منی که اینقدر دارم با عشق با بچه ها کار میکنم نکنه قدر ندونن، نکنه نمک بخورن نمکدون بشکونن. می پرسن خسته نمیشی از سر و صدا؟ چطوری کنترل شون می کنی؟

ولی آخه نمیدونن قضیه یچیز دیگه است. قضیه اینه درسته بچه ها از همه لحظاتی که باهمیم لذت میبرن. ولی من دارم دوبرابر اون ها کیف میکنم. من با بچه ها خسته نمیشم. من با پنجشنبه های شاد کتابخونه، انرژی کل هفته ام رو تامین میکنم. که لبخند یادم بمونه. سلام پرانرژی یادم بمونه. معرفی کتاب به اعضا یادم بمونه. یادم بمونه مهم ترین ویژگی کتابدار، رفتار و اخلاقشه.

من بین معصومیت و زیبایی نگاهشون دارم زندگی میکنم، بین هوش سرشار و زیرکی دلنشینشون، بین محبت خالصانه و کودکانه شون دارم غرق می شم. این منم که دارم از اونا انرژی ناب دریافت میکنم. این بچه ها ان که دارن بمن شوق ادامه کار و برگزاری هزاران جشن دیگه رو میدن. این بچه ها ان که کتابخونه رو تزیین میکنن. به دیوار های کتابخونه با نقاشی هاشون رنگ می پاشن. این بچه ها ان که با صدای خنده هاشون، آهنگ زندگی برای طبقه دوم این ساختمون و قسمت کودک یه کتابخونه قشنگ دیگه اون سر شهر، می نوازن. این بچه ها ان که اگه وارد دنیاشون بشی، چیزی جز امید نمی بینی. آخه داریم قشنگ تر از این؟ بچه ها نورن، امیدن.

پ.ن: اثر مرکب رو دوبار خوندم و سعی می کنم چیزهایی که یاد گرفتم رو عملی کنم.

پ.ن1: بلاخره موضوع پایان نامه ام قبول شد.

پ.ن2: کتاب هنر زندگی مینیمالیستی رو خوندم و تموم کردم و با اینکه اکثر مطالبش رو میدونستم ولی دوستش داشتم. به مینیمالیست بودن ذهن و روان هم پرداخته بود و من این رو دوست داشتم.

پ.ن3: مینیمالیسم از جاشوا فیلدز ملبورن و رایان نیکدیمس رو دارم می خونم این روزها. یعنی گوش میدم :)

نظم، آرامش بخش زندگی من

از وقتی یادم میاد عاشق نظم بودم. از بچگی از مرتب کردن لباسام و مرتب کردن خونه مون لذت میبردم‌. درصد اجرا شدن ایده آلی که از نظم برای زندگی خودم دارم، هنوز به حدی که میخوام نرسیده. روتین بمن آرامش میده. در راستای بهتر شدن این آرامش کتاب می خونم، فیلم میبینم و مینویسم. تلاش می‌کنم بهتر و بهترش کنم. و میدونم به ۱۰۰ میرسونمش.

کتاب هنر زندگی مینیمالیستی رو هم در همین راستا خوندم و ازش یاد گرفتم‌. کتابی که الان دارم میخونم اثر مرکبه.

دمت گرم دختر

این صفحه رو که دیدم زدم پشت خودم و گفتم دمت گرم زینب. تمومش کردی. دمت گرم با هر سختی ای بود ،به کتاب صوتی عادت کردی. دمت گرم که جزء از کل رو که چند سال بود میخواستی بخونی رو بلاخره خوندی و لذت بردی، کیف کردی، یاد گرفتی. با قلم استیو تولتز آشنا شدی، حالا شدی طرفدار پر و پا قرص رادیو گوشه. دمت گرم که دانشجو شدی و همچنان کتاب خوندی. دمت گرم که ازدواج کردی و کنار کارهای خونه و همسرداري همچنان کتاب خوندی، دمت گرم که سرکار رفتی و همچنان کتاب خوندی، دمت گرم که همزمان با خونه داری، همسرداری، سرکار رفتن و ارشد خوندن اونم به شکل حضوری، همچنان کتاب خوندی. دمت گرم دختر. مطمئنم ده تا مسوولیت دیگه بیاد، بازهم با کتاب آروم میگیری. کتاب گل زندگیته دختر. دمت گرم که مراقب گل ت هستی.

همیشه از تموم کردن کتابام، حس افتخار بهم دست میده. حس میکنم یه کوه بزرگ رو تا نوک قله فتح کردم‌ و حالا با لبخند و غرور روی قله وایمیستم و از هوای تمیز و خوشبو و پر از معنی اون بالا لذت میبرم. کتاب خوندن اونقدر برام مهمه که هر کتاب برام حکم یه قله رو داره‌. چه کتاب بیست صفحه ای چه پونصد صفحه ای چه ده جلدی.

جزء از کل رو سال دوم یا سوم دانشگاه از نمایشگاه کتاب با ذوق خریدم. ینی تقریبا یک سوم بن نمایشگاه کتابم رو دادم به جزء از کل. توی خوابگاه گمش کردم و همینطور ته ذهنم موند تا همین یک ماه پیش. یک ماهه که دارم با این کتاب سفر میکنم. به استرالیا. به تایلند. به پاریس. به قلب یه نویسنده خوش قلم و باهوش استرالیایی. با شخصیت های تری دین، مارتین دین و جسپر دین آشنا شدم. به عمق زندگیشون رفتم. به خونه مارتین و جسپر که به شکل هزارتو بود و پر بود از داستان های عاشقانه، تنفر، نامیدی، امید، افسردگی و ....

میدونی؟ من با کتاب با تمام خودم به عنوان یک انسان هر بار، با هر شخصیت، روبرو میشم. با انسان بودن، با زندگی کردن، با این دنیا، بارها و بارها از جهت های مختلف آشنا میشم. سعی میکنم تا جایی که میتونم به اعضای کتابخونه بفهمونم داستان و رمان یعنی همه چیز. آخه چی از این بهتر که تو صد ها و هزار ها زندگی رو زندگی کنی؟ هان؟ مگه نه اینکه عاشق تجربه کردنی؟ مگه نه اینکه عاشق جاودانگی هستی؟ مگه نه اینکه عاشق لذت های مختلفی؟ مگه نه اینکه عاشق سفر کردن به دور دنیایی؟ پس داستان بخون، رمان بخون.

مجتبی شکوری ممنونم

چند وقتیه پادکست های رادیو راه به گویندگی مجتبی شکوری رو گوش میدم. اگه بدونی اگه بدونی اگه بدونی چه کیفی میکنم باهاشون. عشق میکنم با تک تک حرفای مجتبی شکوری. دمش گرم. خدایا ممنون که این بشر رو آفریدی تا اینجوری بهمون بفهمونه دنیا چخبره. خدا خیرش بده الهی.خدا آدم خفن های نرم افزار طاقچه رو خیر بده الهی که رادیو راه و مجتبی شکوری رو این شکلی رایگان و عالی بهمون هدیه کردن. 

پادکست رادیو راه، فصل دوم، قسمت دوم. با موضوع درون گرایی بود. فهمیدم که من یه شبه برون گرا هستم. ینی ذاتا درون گرا هستم ولی در موقعیت هایی به خودم یاد دادم کاملا برون گرا باشم. آخ که چقدر حس خوبیه اینجور چیزا هست. پادکست هست. کتاب هست. فیلم هست. دنیا اینجوری خیلی قشنگه خیلی خیلی خیلی‌. نمیدونم حس ام رو چجوری بروز بدم‌. حالم خوبه با خودم که کتابخون هستم و پادکست گوش‌کن قهار. حالم خوبه با خودم که همیشه در تلاشم خونده هامو عملی کنم.

در باب زندگی مینیمالیستی

عاشق اینم که تاثیر کتاب هایی که میخونم رو عینا و عملا روی زندگیم ببینم. اسم کتابی که چند روزی بود داشتم میخوندم "در باب زندگی مینیمالیستی" بود. مکمل خوبی بعد از جادوی نظم بود برام. چون در حال پیاده سازی این ایده، در حد تعادلی که برای من و زندگیم مطلوبه هستم. این دو کتاب خیلی کمک کننده بود برام‌.‌ نکته مهم اینه که مینیمالیست شدن هدف نیست. یک متد و روشه که بتونی راحت تر به هدفات برسی و شادمان و آروم زندگی کنی. خیلی قشنگه. نه؟

حالا که کتاب رو تموم کردم بهتره نکات رو پیاده سازی کنم ولی قبلش برم یکم‌ درباره فومیو ساساکی‌ نویسنده اش بخونم و بشناسمش. قسمت کاوش درباره نویسنده و ناشر از مراحل جذاب کتاب خوندن منه :)

جادوی نظم

جادوی نظم رو برای دومین بار خوندم. یکبار وقتی مجرد بودم خونده بودم و ۹۰ درصد روی زندگی مجردیم پیاده اش کرده بودم‌ و مثل یه بچه شاد و آرومم کرده بود. حالا نوبت به زندگی متاهلیه. به زودی پروژه پاکسازی، مینیمال سازی و رفع انباشگی خونه زندگیم رو طبق کتاب دلنشین و دوست داشتنی و مفید و خفنم، شروع خواهم کرد. البته که شخصیتم بخاطر خوندن این کتاب تا حد زیادی مینیمال هست و خونه زندگیم به شکل پیش فرض مینیمال شروع شده‌. اما اینبار با آگاهی بیشتر انجامش خواهم داد تا شادی و آرامش رو دوباره به همون شدت توی زندگیم تزریق کنم.

کتاب جادوی نظم: از منظم ترین زن متاهل و بچه دار جهان: ماری کاندو خانمِ ژاپنیِ زیبا. کسی که شادمانی مینیمال زندگی کردن رو یکبار چند سال پیش بمن یاد داد. و حالا دوباره در زندگی قشنگِ جدیدم که عمرش کم کم داره به چهار سال می رسه پیاده خواهم کرد.

+به شدت به همه پیشنهادش میکنم.‌بخونید. بخونید. بخونید.

معجزه ی کتاب عادت های اتمی

نزدیک به سه ماهی بود پادکست توسعه ی "فردی هلی تاک" گوش میکردم، چندین و چند بار از کتاب "عادت های اتمی" صحبت شد و مدام معرفی شد. همین شد که تصمیم گرفتم بخونمش. البته صوتی. میتونم بگم شده یار و همدم زندگیم. زندگیم رو رنگی کرده و عمق داده. ذهن و روانم رو نظم داده. هزاران هزار چیز جدید یادم داده. با تک تک جملاتش عشق می کنم بخدا. "جیمز کلیر" عزیز، خدا بچه هاتو واست نگه داره  عجب شاهکاری تالیف کردی و نوشتی. هزاران بار پیشنهاد میکنم بخونیدش. بخونیدش. بخونیدش. بخونیدش.......

 

بخونیدش 

عادت های اتمی از جیمز کلیر

خودم دارم توی فیدیبو صوتیش رو گوش میدم. بار دومه که از اول میخوام گوشش بدم.

از کتاب چاپی به کتاب صوتی و پادکست

تا 3 یا 4 سال پیش عاشق این بودم که کتاب ها را فقط و فقط چاپ شده بخوانم. جلدشان را نگاه کنم، بوی برگ هایشان را استشمام کنم، ورق بزنم و صفحه ها را لمس کنم، گاهی که وسط کتاب خواندن خواب آلود می شدم، کتاب را با همان صفحه ی باز شده روی صورتم بگذارم تا خنکی برگه هایش صورتم را نوازش بدهد، بوک مارک های زیبا لا به لایشان بگذارم، توی مترو از کیفم کتاب دربیاورم و وقتی جایی برای نشستن پیدا کردم، شروع کنم به خواندن، کتاب جا بگذارم و ری اکشن ها را تماشا کنم و ..... هزاران لذت کوچیک و بزرگ دیگر.

اما حالا منطقی تر به قضیه نگاه میکنم. کتاب های چاپی برایم گران تمام می شوند. نمیتوانم هرجایی و در هر کیفی همراهم ببرمشان. نمیتوانم همزمان با مرتب کردن خانه و نهار و شام بار گذاشتن، کتاب چاپی بخوانم، نمی توانم به راحتی و با سرعت، کتاب چاپی تهیه کنم. پس به کتاب های صوتی و پادکست روی آورده ام. نزدیک به یک ماه است پادکست هلی تاک را همزمان با کارهای روزمره ام گوش میکنم و لذت می برم. به دوستانم و خانواده ام هم پیشنهادش کرده ام. هلی تاک یک پادکست برای توسعه فردی است. گفتم چرا در وبلاگ قشنگم توصیه اش نکنم؟ شاید به درد خوانندگان خاموش عزیزم هم بخورد.

انسان در جستجوی معنا

ویکتور فرانکل دکتر روانشناس و روانکاو مطرحی هست که بخاطر ایده ی لوگوتراپی معروف هست. معنادرمانی. خودش هم از هستی گرا ها بوده. کتاب در ابتدا درباره رنج هاییه که توی اردوگاه های آشوییتس  و دخاوا گذرونده. و تجربیات روانشناسی که بین اون رنج ها عملی و عینی به دست آورده. در آخر هم تحلیل ایده اش و تجربیاتش هست. در کل کتاب رو دوست داشتم و مطالب خوبی ازش یاد گرفتم. اما تو قسمت تحلیل ها پیوستگی و مفهوم رو گم می کردم!

نیمه تاریک وجود

و اما یکی مفید های زندگیم: نیمه ی تاریک وجود! یادمه یکبار توی وبلاگ الهه اسمش رو دیده بودم و از خودش هم شنیده بودم که چقدر کتاب خوبیه. واقعا خوب بود. واقعا، من به زودی دوباره این کتاب رو خواهم خوند چون اینقدر بین فصل هاش وقفه انداختم که خوب نتونستم تمرین هاش رو انجام بدم. اما باید بگم برای مسیر خودسازی خیلی انتخاب خوبیه.

زن واسپرده

خدایا خدایا باورم نمیشه اینقدر خوشحالم، به خودم می بالم و توی پوست خودم نمیگنجم بخاطر پیدا کردن این کتاب. خدایا نمی دونم چطور باید شکرگزارت باشم که کتاب خوندن برام لذت خیلی خیلی بزرگیه. کتاب خوندن بمن انگیزه ی مضاعف برای زندگی می ده، برای انجام کارهای جدید، انگیزه ی شاد تر بودن، نگران نبودن، آسون گرفتن، دنیارو قشنگ دیدن. کتاب خوندن به من حس زندگی می ده، کتاب خوندن به من یاد می ده از زندگی با همه ی سختی و ناملایمات و فراز و نشیب هاش لذت ببرم. کتاب خوندن به من یاد می ده خودم باشم اما توی راه انسان بودن خودم باشم. به من گذشت کردن رو یاد می ده. کتاب خوندن به من یاد می ده بعد از هر آهی یه آخ جووون گنده در انتظارمه. خدایا شکرت که قشنگ ترین سرگرمی من کتاب خوندنه. شکر...

رازهایی درباره مردان

این روز ها بر طبق نیازم کتاب انتخاب می کنم. کتاب خوبی بود. اما چندین بار باید بخونمش باز و چندین بار یادداشت برداری کنم تا حداقل بشه کمی به مرحله عمل برسه چیزهایی که می خونم.

دالِ دوست داشتن

وقتی روایت هاش رو می خوندم مُدام یاد وبلاگ نویس هایی میفتادم که دوران دبیرستان نوشته هاشون رو دنبال می کردم، وبلاگ هایی مثل هویج بنفش، آقای بنفش، نیکولا، جیغ و جار حروف، داهول دامه برکاته، بوی سیب می دهی دختر، خرس قهوه ای، خرمالوی سیاه، مده آ، تانزانیا بدون سس مایونز و اژدها، و الخ. یادش بخیر. اون دوران توی ذهنم صورتی رنگه. منتها صورتی مات. روزگار الانم احتمالا صورتی جیغه :) شایدم یچیزی بین طلایی و مسی. عاشق اینم که برای مفهومات انتزاعی رنگ تصور کنم. بگذریم.

یجایی توی کتاب این رو می گه: "کریستین بوبن به ما می گوید: "در عمق هر زندگی، چیزی دهشت بار، سنگین، سخت و گس وجود دارد. چیزی مانند رسوب، سرب، لکه. رسوبِ غم، سربِ غم، لکه ی غم. همه ی ما کمابیش به غم مبتلا هستیم، کمابیش. شادی کمیاب ترین ماده در این دنیاست".

اما من با خودم می اندیشم که کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی، عدم غم نیست، شادی، کنار آمدن با غم است.دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما، باشد با ما، خودمانی شود، معاشرت کند، معرفی اش کنیم به دوستانمان: "دوستان، غمِ من؛ غمِ من، دوستان". و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم، بخندیم و بنوشیم به سلامتی ِ غم؛ این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه، بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد و مسواک بزند و برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب بخیر بگوید. صبح هم که چشم باز می کنیم، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم. چون غم-و تنها غم-است که ما را تنها نمی گذارد.

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم؟

که هزاران آفرین بر غم باد!

مولانا می گوید انگار!"

منظورِ من از یه متنِ خوشایند، دقیقا یعنی همین متن. دقیقا مثل همین مدلِ نوشتار. حس می کنم روی یه قایق ِ کوچیکم که داره روی موج های آرومِ و آبیِ دریا، بالا-پایین می شه. همونقدر آروم، همونقدر دل انگیز. گاهی با خودم می گم نکنه توی زندگیم قراره یه روزی با غول مرحله ی آخر سرشاخ بشم؟ یا می گم نکنه یه روزی سخت دچار بشم و بعد ازم گرفته بشه؟ نکنه دیگه بلد نباشم چجوری زینبِ شاد همین روز ها باشم؟ نکنه یادم بره؟ بعد که توی کتاب ها، درباره غم می خونم و اینکه نباید ازش بترسم، آروم می گیرم. اینکه کتاب ها اینقدر صادق ان، منحصر به فرد نیست؟ بخدا که هست.

30 سالگی

باید اعتراف کنم که حسابی کاربردی و تو دل برو بود :) چون یه سری تمرینات خودشناسیِ قابل اجرا و تر و تمیز داشت که اگه تنبلی رو بذاری کنار و انجام شون بدی، یه چند صفحه ی نابی درباره خودِ خودِ خودت بهت می ده که وقتی بخونیش کیف می کنی. کی دلش نمی خواد شخصیتش تا حدودی روی کاغذ پیاده بشه؟ کی دلش نمی خواد تا وقتی به بحران سی سالگی نرسیده خودشو جمع و جور کنه؟ هان؟ حالا سوال پیش میاد: آیا به بقیه با خیال راحت معرفیش خواهم کرد؟ جواب بله هست :)

وقتی غذا عشق می شود

من یه بی نظمی عجیبی رو توی کل کتاب حس می کردم و باعث می شد هدف کتاب رو گم کنم و هدف نویسنده رو تیز و غلیظ نگیرم! موضوعات پراکنده به نظرم اومد ولی همه ی کتاب رو خوندم و چیزی که یاد گرفتم این بود که خیلی از کارای غیر ارادی ما همونجور که فروید می گه از مشکلات توی بچگی مون ناشی می شه. چطوره شروع کنیم به ریشه یابی علت تک تک رفتارهامون؟ نوشتن شون یکی از راه هاشه.

جستار هایی در باب عشق

در برابر تک تک جملات زیبای این کتاب، تک تک مفاهیم راستین و ملموس و شیوا و سلیس این کتاب، تعظیم می کنم. برای آلن دوباتن و قلمش احترام قائلم از بابت اینکه اینقدر ریز و اینقدر دلخواه برام یه عشق زمینی و توصیف کرد. یه رابطه ی عاشقانه با همه ی بالا و پایین هاش، با همه ی سختی هاش و با همه ی اتفاقاتی ممکنه توی یک رابطه بوجود بیاد. اینقدر تمیز و ایده آل فلسفه ی خواستنِ کسی رو توی ذهنم مجسم کرد، اینقدر صادقانه و متواضعانه، خواستنِ کسی رو شرح داد. من لذت بردم، یاد گرفتم و باز هم خواهم خوندش.

کوری

کوری رو از دبیرستان تا الان می خواستم بخونم ولی تا الان نخونده بودمش! عجیبه، نمی دونم چرا اییین همه سال فکر می کردم رمان کوری درباره زن و شوهریه که باهم زندگی می کنن و شوهر یهو کور می شه و داستان، یک عاشقانه ی آرامه آخه جالبه، حتی یکبارم نرفتم درست و حسابی سرچ کنم ببینم این تخیلاتم اصلا درست بوده یا نه! حتی فکر کنم یکبار برای یه نفری که ازم پرسید کوری چیه، تخیلات و تصوراتم رو شرح دادم!!! چقدرم خوشش اومده بود بنده ی خدا

بگذریم. کوری یه داستان فوق العاده استعاری و کنایه ایه از یه شهری که همه توش کور می شن. بنظرت چه حسی داره وقتی کتابی رو بخونی که قبلا فیلم هالیوودیشو دیدی؟ مطمئنا از هیجانش کم می شه ولی از خفن بودنش کم نمی کنه لزوما. کوری رمان خفنی بود. چیز دیگه ای ندارم بگم جز اینکه نقد خواندن ها بعدش لازم است!

زن دکتر ینی شخصیت اول داستان تهش اینو می گه:

"من فکر می‌کنم ما کور نشده‌ایم، ما کور هستیم؛ کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند، اما نمی‌بینند."

برای همین جمله ساعت ها می شه کف زد. اما باید رمان رو خونده باشی تا بفهمی دقیقا منظورش چیه.

موهبت کامل نبودن

یاد حرف یکی از کاریزماتیک های زندگیم: "ابراهیم عمرانی"  افتادم، چندین بار ازش شنیدم که راجع به غیر مستقیم رسوندن پیام ها از طریق کتاب ها میگفت. می گفت کتاب هایی که پیام رو خیلی مستقیم و دستوری بهت میگن حرص درآرن. مثال بارزش خودِ من، وقتی توی یه کتابی پیام های باید نبایدی بخونم لجم می گیره.

همیشه عاشق شخصیت شناسی بودم، ولی اینبار از بعضی قسمت های این کتاب حرصم گرفت، حتی بعضی جاهاشو قبول نداشتم، آخه اخیرا یه کتاب دلبر خوندم به اسم "چهار میثاق"، که یکی از میثاق ها درباره ی این می گفت که ما مسوول تک تک کلماتی هستیم که به زبون میاریم. و من این میثاق رو با تموم وجودم دوستش دارم و قبولش دارم، چون می دونم که حرف ها چقد تاثیر گذارن. من مسوول حرف هایی هستم که به تک تک آدم های زندگیم می زنم. چون ممکنه هر کودومش به یه اتفاقی و حسی منجر بشه. خب حالا توی یکی از قسمت های این کتاب اینجوری متوجه شدم که می گفت برات مهم نباشه اطرافیانت چه حسی ازت می گیرن. نمی دونم، شاید اشتباه گرفتم. ولی نسبت به بعضی گفته هاش حس خوبی نداشتم. من این کتاب رو خوندم چون فکر کردم می خواد دور و بر کمال گرایی حرف بزنه. ولی برام به شکل عجیبی مبهم بود. اما دو تا از حرف هاشو دوست داشتم. مفهومی که متوجه شدم رو به علاوه ی نظر خودم می گم:

احساس تعلق با عشق پیوند عمیقی داره، حالا این احساس تعلق لزوما به نظر من تعلق به آدم ها نیست. به نظر من هر کسی می تونه به چیز های مختلفی احساس تعلق بکنه و ازش آرامش بگیره. مثلا یکی خودش رو به سازی که میزنه متعلق می دونه، یکی به همسرش، یک به ورزش، یکی به کتاب هاش، یکی به سفر، یکی به دوستش و ... مهم اینه که این تعلقه لازمه. خیلی لازمه.

حرف دیگه ای که زد و من خوشم اومد این بود که می گفت احساس تعلق واقعی در رابطه با آدم ها، زمانی واقعا اتفاق میفته که ما اتفاقا خود ناقص مون رو به طرف مون نشون بدیم. خیلی جالبه ها.

دیگه اینکه میگفت وقتی ما توی ذهنمون به خودمون کوچولو ترین توهین ها رو بکنیم یجورایی خودمونو زدیم پوکوندیم! چرا؟ چون مگه نه اینکه اصل سلامت روان اینه که خودمون رو دوست داشته باشیم و بتونیم به خودمون عشق بورزیم؟ مگه نه اینکه برای عشق ورزیدن به دیگران اول باید یاد بگیریم و بلد باشیم چجوری به خودمون عشق بورزیم؟ پس وقتی داریم تو ذهنمون به خودمون بد و بیراه می گیم باید به این فکر کنیم که اگه الان کسی که دوستش داریم جلومون بود، به اونم این حرف ها رو میزدیم؟ معلومه که که نه. پس بایدِ باید شروع کنیم یاد بگیریم چجوری عاشق خودمون باشیم. این مرحله ی اول عاشق بودنه.

پ.ن: اینم از قارچ پیتزا!

هنر عشق ورزیدن

یادته گفتم عاشق این دنیام وقتی با انرژی مثبت به یه چیزی فکر می کنم و بعد همونقدر یا حتی گاهی بیشترش برام برمی گرده؟ حالا الهه دوست جدید و کتابخون منه که وقتی باهم حرف زدیم گفت می خواد بقیه ی کتابش رو پی بگیره و بخونه. بعد از گفتنش، حالِ خوب بود که جیکه جیکه ریخت رو قلبم.

یادته پارسال همین موقع ها اراده کرده بودم که "عشق و اراده" ی "رولو می" رو بخونم ولی نتونسته بودم؟ و قول داده بودم که بزودی می خونمش؟ هنوز نخوندم! اما اشکال نداره، یه چیز دیگه خوندم، یچیز آروم تر، یواش تر و مهربون تر. "هنر عشق ورزیدن" از "اریک فروم". خوندمش، کلی هم یاد گرفتم ولی باز نشد، هنوز کار داره، خیلی کار داره.

لازم می دونم بگم اگه فکر کردی "هنر عشق ورزیدن"، از سری کتاب هاییه که برات نسخه ی عاشق بودن میپیچه، سخت در اشتباهی! کاملا روانکاوانه اس. یچیز دیگه: هنوز دلم پیش "عشق و اراده" گیر کرده. میرم سراغش. صبر کن.. :)

خرس های پاندا

اگه یه روزی کسی ازم بپرسه بنظرت وقتایی که تنهام و احساس می کنم باید یچیزی باشه که حالمو خوب کنه، چیکار کنم؟ با قطعیت یکی از راه های پیشنهادیم بهش وبلاگ نوشتنه. وبلاگ مثل یه دوست می مونه که بدون توقع حرفاتو گوش می کنه و همیشه هر چی که بهش گفتی رو یادش نگه می داره. قضاوتت نمی کنه، نصیحتت نمی کنه. فقط گوش می کنه و نگهدار حرفاته. هر زمانی هم که دوست داشته باشی می تونی بیای نگاش کنی و  ازش بپرسی تا برات بگه دو سال یا اصلا پنج سال پیش چه مدلی بودی، فکرت چجوری بوده، چی خوشحالت می کرده و چی ناراحتت می کرده؟

مثلا من شاید دیگه هیچ وقت فرشته رو نبینم، شاید یادم بره اون روز سر کلاس غُر زد و گفت چرا خرس های پاندا رو نخوندم تا باهم راجع بهش حرف بزنیم؟ شاید یادم بره یه دوست اصفهانی کتابخون و هدف دار داشتم که یه روزی باهم رفتیم کتابخونه ملی رئیس ایفلا رو ببینیم، شاید یادم بره چقدر اونروز باهم خندیدیم و توی راه برگشت توی مترو باهم از هدف هامون گفتیم و ... ولی بذار بهت بگم. من این روزا رو ثبت می کنم تا 10 سال دیگه هم فرشته رو یادم نره. یادم نره که نمایشنامه ی اعصاب خورد کن و بی سر و ته و لعنتی و دوست داشتنی "خرس های پاندا" رو بهم معرفی کرد تا بخونم و همزمان با اینکه مبهم بودنش روی مخم بود لذت هم بردم. عاشق دیالوگ های پینگ پونگی زن و مرد توی داستان شدم. عاشق شخصیت مردِ شیرین و وابسته و نُنُرِ توی داستان هم شدم :)

بازی ها

اولین باری که کنجکاو شدم برای شناختن شخصیت خودم، کتابای علمی بخونم ترم یک دانشگاه بود. همون روزای خوشی که پردیس مرکزی بودیم. سه سال پیش. استاد شعبانی سر کلاس جامعه شناسی اوقات فراغت خیلی صریح و رک توضیح داد که شخصیتم از لحاظ کودک، والد و بالغ بودن، بیشتر روی کودمش سواره. اونروز هیچی از این سه تا ویژگی نمی دونستم. کنجکاو شدم و رفتم دنبالش. اول از همه چند قسمت از برنامه های علی بابایی زاد رو تماشا کردم و یه چیزایی دستگیرم شد. بعد توی گوگل سرچ کردم و راجع بهش خوندم و یه سری تست های شخصیت شناسی زدم و فهمیدم بعععله. استاد شعبانی درست زده بود تو خال! حالا سه سال گذشته و من کماکان سعی ام رو کردم حداقل شخصیتم رو بهتر بشناسم.

کتاب "بازی ها" رو پارسال از باغ کتاب خریدم. سر سری خونده بودمش ولی اینبار بهتر خوندمش. ولی بازم نه کامل! این کتاب کاملا تخصصیه و ریز به ریز کل کل های عمدی ای که آدم ها با توجه به شخصیت هاشون انجام می دن رو بررسی کرده. پس اینکه برام خسته کننده باشه چیز عجیبی نیس، هس؟

پ.ن:

به مامان می گم:

_می بینی تروخدا؟ زمونه برعکس شده. من که دهه هفتادی ام کتاب دستمه، تو توی اینستایی...".

می خنده و می گه:

_خب منم دارم یجور مطالعه می کنم، دارم کامنت می خونم!!!

وقتی اینجوری توجیه می کنه می میرم براش...

بعد از چند دقیقه با خنده میگه:

_بذار برم باز کنم این فیدیبوی کوفتی رو.

باز من می میرم براش...

شب های روشن

اینکه اینقدر با یه داستان کوتاه به وجد میام رو دوس دارم. جوگیر بودنم رو توی کتاب خوندن دوس دارم.

شب های روشن رو خوندم و مثل همیشه اول کار شروع کردم دنبال مشترکاتم با شخصیت اول داستان. خیال پردازیش، احساساتی بودنش رو حسابی دوست داشتم. اینم بگم که ته داستان یه جوری ضربه ای بود که دردم گرفت ولی از شما چه پنهون! همین درده از همه قشنگ تر بود

چهار میثاق، چهار حرف حساب

خیلی وقته دستم بودا، ولی دیگه امروز جنگی تمومش کردم. کتابی بود که دلم براش تنگ می شد و می رفتم سراغش. واقعا دلم براش تنگ می شد. خیلی دلبر بود مطالبش. به دل میشست. صادقانه و رک و راست حرف حق رو گذاشت کف دستم. چهار تا میثاق دوست داشتنی گفت که به نظرم انگار یه جور دین بودن همین چهار تا میثاق. نمیگم چی بودن. چرا؟ چون حتی شده یک نفرم اگه کنجکاو شده بره ببینه این چهارتا حرف دلبر چی بودن :)

پ.ن1: جلسه سوم باشگاه کتاب "چکاوک" مون هم برگزار شد و من طبق معمول راضی ترینم. بی دلیل نه اما! دلیل دارم. چون ته و توی بیگانه رو کشیدیم بیرون. زندگی و شخصیت آلبر کامو رو واکاوی کردیم. بچه ها اونروز صریح تر و با اعتماد بنفس تر حرف زدن و این باعث شد من تو یه شوک خیلی لذت بخشی به سر ببرم. عاشق اینم که اونا حرف بزنن و من ساکت بمونم و گوش کنم و یاد بگیرم. چون توی سر تک تک ادم ها یه مدل فکره. وقتی دیدم مایل ان بروزش بدن ذوق کردم. قرار بود چند دقیقه ی آخر سه تار گوش بدیم ولی متاسفانه صداش خیلی کم بود. ولی اشکالی نداره. همیشه که همه چی مطلقا قرار نیست معرکه باشه.

پ.ن2: آدم هایی که اطراف شون براشون مهمه رو بیشتر دوست دارم. مثلا کسایی که وقتی می بینن یه نفر داره تو انقلاب با عشق سه تار می زنه، وایمیستن گوش می دن و لبخند می زنن و تشویق می کنن رو بیشتر دوست دارم. آدمایی که توی ذهنشون به این فکر می کنن چجوری یه نفر رو واسه چند روز بعد خوشحال کنن یا سورپرایز کنن رو بیشتر دوست دارم. آدمایی که وقتی اشک های کسی رو می بینن و نسبت بهش بی تفاوت نیستن رو بیشتر دوست دارم. آدمایی که به اطراف شون بجای زهر عاطفی، عشق و محبت می پاشن رو بیشتر دوست دارم. آدمایی که به راحتی بقیه رو تشویق می کنن رو بیشتر دوست دارم. آدمایی که مهربونن و محبت کردن بلدن. ولی یچیزی رو می خوام خوب توی ذهنم فرو کنم. اونم اینکه هر کسی اگر هرچقدر بد باشه، می تونه بخاطر شرایط زندگیش، محیط خانواده اش، فشار های روحیش، اتفاقای بد و بدشانسی های زندگیش بوده باشه. پس قضاوت و تنفر مطلقا ممنوع.

بیگانه

اینم از بیگانه. دوستش داشتم. ترجمه که عالی. کشش کتاب برام معمولی بود ولی آخراش حسابی اوج گرفت. توصیفاتش واقعا بینظیر بود. آفتاب رو، ساحل رو، کشش جنسیش رو، گرما و احساسات خشک و پوچ درونیش رو بینظیر توصیف کرد.

اما من واقعا نمیتونم هضم کنم چرا اون عرب رو کشت. و یچیز دیگه اونم اینکه چرا هیچ حسی با مادرش نداشت. این یکیو هیچ جوره تو کتم نمی ره. چون اصلا احساس می کنم کشش قلبی به مادر یچیز غریضی باشه. هوم؟