to me

زینبِ جدیدی که داری نقال میشی. دوسِت دارم‌ دختر. برو جلو که حالم با این اتفاق خیلی خوبه. امروز همون زینبی بودی که خوشحالم میکنه. امروز جسور بودی، امروز شجاع بودی، امروز عاشق بودی، امروز مهربون بودی، امروز روراست و آزاد بودی. امروز رها بودی. امروز پر از نور و امید و رنگ بودی. امروز همون زینبی بودی ‌که واقعا هستی. برو جلو که پشتم.

عصرانه

خدایا من رو از اون دست آدم هایی قرار بده که دنیارو رنگی کنیم. نه سیاه.

رفع خستگی

بعد از دو روز مرخصی اومدم کلید هارو از همکارم بگیرم، دیدم همکار روستاییم که در دو روز جام اومده بود، همه کتاب هامو جا زده توی قفسه ها و کل کتاب ها و قفسه هارو مرتب کرده. عشق کردم. خدایا شکرت که آدم های خوب وجود دارن.

لعنت به گلو درد 😪

روشنایی

روزی صد بار به خودم می بالم که اینستاگرام و توییتر و ایکس و هزار کوفت دیگه که به قول یه دوستی در بهترین حالت یه مجله ی زردن رو ندارم.

غنج

یه کلیپ از کار فرهنگی‌که با بچه های قشنگم، روز پنجشنبه توی کتابخونه انجام دادم رو درست میکنم و ادیت میکنم و منتشر می کنم و بعدش میشینم صد بار از اول نگاهش میکنم. اگه این علاقه و عشق من به این شغل نیست پس‌چیه؟ دلم غنج میره برا تک تک نگاه های معصوم بچه های کتابخونه. وقتی میان کتابخونه از شوق دلم غنج میره.

بارون بارونه زمینا تر میشه

با این بارون و این بویی که ۷ صبح توی کوچه ها پیچیده، مگه میشه عاشق پاییز نبود؟

خوشحالم

کلیک