سیذارتا یا سیدارتها

بلاخره درست حسابی اومدم سراغ هرمان هسه نویسنده آلمانی مرموز و خوش قلم. قبلا یه کتاب ازش خونده بودم به اسم هرمان هسه و شادمانی های کوچک. اینبار یکی از کتابایی رو خوندم که قند نوشته هاشه. یکی از خوباش. و محبوب ترین های هرمان هسه: سیذارتا یا به قول سروش حبیبیِ مترجم: سیدارتها.

خیلی دوستش داشتم. داستان یه پسر نوجوان به نام سیدارتا هست که سفر معنوی خودش رو در مسیر زندگی طی میکنه. از تعادل گرایی هرمان هسه خوشم اومد. بنظرم به شکل محاوره ای بخوام بگم یکی از حرفای این نویسنده اینه که شور هیچ چیزی رو درنیاریم. اروم باشیم و از مسیر زندگی لذت ببریم. سعی کنیم تعادل رو حفظ کنیم. خودمون رو اذیت نکنیم.

این کتاب باعث شد برم درباره بودا و آیین بودیسم بخونم. بعد به قول استاد خندان ضد مطلب رو هم بخونم تا روشن تر شم. نقد هاشم خوندم‌. درباره هرمان هسه خوندم‌‌. درباره سروش حبیبی خوندم. فرق کلی بودا و هندو رو فهمیدم‌. خیلی جالب بود. کتاب ها برای من نخ ان. ولی از جنس محکم ها. میگیرمشون و تاب میخورم توی دنیای خیال و اطلاعات جدید و جذاب‌.

ادامه مطلب اطلاعات بیشتر درباره سیذارتا.

ادامه نوشته

زندگی داستانی ای جی فیکری

ترجمه ی وبلاگ نویس محبوبم بود. راستش یکی از دلایل انتخابم همین بود. چون بنظرم لیلا کرد هر کتابی رو ترجمه نمیکنه. قبلا خیابان چرینگ کراس رو با همین مترجم خونده بودم و خیلی دوستش داشتم. حالا هم دارم "تولستوی و مبل بنفش رو با همین مترجم میخونم و بازم دوستش دارم.

دومین دلیل انتخابم این بود که این کتاب نامزد بهترین رمان سال ۲۰۱۴ گودریدز شده بود. داستان روون و قشنگ و ملایم و دلنشینی داشت. نویسنده کتاب هم خیلی چهره بامزه و شیرینی داره. گابریل زوین رو می گم. من یه کتاب رو فقط نمیخونم. دربارش روزها فکر میکنم. تصورات می کنم. با شخصیت هاش زندگی میکنم. می رم سراغ نویسنده کتاب و درباره اش حسابی میخونم. عکساشو نگاه میکنم. گاهی نشر کتاب و مترجم رو سرچ می کنم. همه این ها بعد از تموم شدن کتاب اتفاق میفته. خیلی حس خوبی داره ریزه کاری هایی که بعد از تمم شدن کتاب انجام می دم.

ادامه مطالب مطالب بیشتر درمورد کتاب و نویسنده است.

ادامه نوشته

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

کتاب جدیدی که از آن گاوالدای زیبا خوندم، مجموعه ۱۲ تایی داستان کوتاه بود. قبلا از همین نویسنده، "گریز دلپذير"، "بیلی" و "دوستش داشتم" رو خونده بودم و بسیار دوستشون داشتم. این کتاب(دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد) هم شخصیت هاشو دوست داشتم. بنظرم خیلی واقعی بودن و افکارشون خیلی شبیه افکار همه ی ماها بود. مشکلاتشون. محوریت اصلی داستان ها عشق بود‌. حس میکنم عشق و اولویتش توی زندگی، نقش مهمی رو توی زندگی خود آنا گاوالدا بازی میکنه.

آنا گاوالدا خیلی مرتب و مینیمالی مینویسه. احساس می‌کنم شخصیتش هم همینجور مرتب و تر و تمیزه. افکارش هم همینطور. همه چیز توی نوشته هاش مشخص و مرتبه. جملاتش کوتاه و ساده و روون ان. 

داستان هاش رو در کل بدم نیومد ولی کمی خسته کننده بودن برام. شاید چون کلا اهل داستان کوتاه نیستم. از کتاب جزئیات بیشتری نیاز دارم برای ارتباط گرفتن و رفتن به دنیاش. داستان کوتاه جوریه که تا بیام اخت بشم و وارد حباب خیال بشم میندازتم بیرون. نمیدونم شاید چون زیاد داستان کوتاه تا به امروز نخوندم این جوریه. حالا در آینده بیشتر خواهم خوند تا تجربه ام درست تر باشه.