نظم، آرامش بخش زندگی من

از وقتی یادم میاد عاشق نظم بودم. از بچگی از مرتب کردن لباسام و مرتب کردن خونه مون لذت میبردم‌. درصد اجرا شدن ایده آلی که از نظم برای زندگی خودم دارم، هنوز به حدی که میخوام نرسیده. روتین بمن آرامش میده. در راستای بهتر شدن این آرامش کتاب می خونم، فیلم میبینم و مینویسم. تلاش می‌کنم بهتر و بهترش کنم. و میدونم به ۱۰۰ میرسونمش.

کتاب هنر زندگی مینیمالیستی رو هم در همین راستا خوندم و ازش یاد گرفتم‌. کتابی که الان دارم میخونم اثر مرکبه.

دمت گرم دختر

این صفحه رو که دیدم زدم پشت خودم و گفتم دمت گرم زینب. تمومش کردی. دمت گرم با هر سختی ای بود ،به کتاب صوتی عادت کردی. دمت گرم که جزء از کل رو که چند سال بود میخواستی بخونی رو بلاخره خوندی و لذت بردی، کیف کردی، یاد گرفتی. با قلم استیو تولتز آشنا شدی، حالا شدی طرفدار پر و پا قرص رادیو گوشه. دمت گرم که دانشجو شدی و همچنان کتاب خوندی. دمت گرم که ازدواج کردی و کنار کارهای خونه و همسرداري همچنان کتاب خوندی، دمت گرم که سرکار رفتی و همچنان کتاب خوندی، دمت گرم که همزمان با خونه داری، همسرداری، سرکار رفتن و ارشد خوندن اونم به شکل حضوری، همچنان کتاب خوندی. دمت گرم دختر. مطمئنم ده تا مسوولیت دیگه بیاد، بازهم با کتاب آروم میگیری. کتاب گل زندگیته دختر. دمت گرم که مراقب گل ت هستی.

همیشه از تموم کردن کتابام، حس افتخار بهم دست میده. حس میکنم یه کوه بزرگ رو تا نوک قله فتح کردم‌ و حالا با لبخند و غرور روی قله وایمیستم و از هوای تمیز و خوشبو و پر از معنی اون بالا لذت میبرم. کتاب خوندن اونقدر برام مهمه که هر کتاب برام حکم یه قله رو داره‌. چه کتاب بیست صفحه ای چه پونصد صفحه ای چه ده جلدی.

جزء از کل رو سال دوم یا سوم دانشگاه از نمایشگاه کتاب با ذوق خریدم. ینی تقریبا یک سوم بن نمایشگاه کتابم رو دادم به جزء از کل. توی خوابگاه گمش کردم و همینطور ته ذهنم موند تا همین یک ماه پیش. یک ماهه که دارم با این کتاب سفر میکنم. به استرالیا. به تایلند. به پاریس. به قلب یه نویسنده خوش قلم و باهوش استرالیایی. با شخصیت های تری دین، مارتین دین و جسپر دین آشنا شدم. به عمق زندگیشون رفتم. به خونه مارتین و جسپر که به شکل هزارتو بود و پر بود از داستان های عاشقانه، تنفر، نامیدی، امید، افسردگی و ....

میدونی؟ من با کتاب با تمام خودم به عنوان یک انسان هر بار، با هر شخصیت، روبرو میشم. با انسان بودن، با زندگی کردن، با این دنیا، بارها و بارها از جهت های مختلف آشنا میشم. سعی میکنم تا جایی که میتونم به اعضای کتابخونه بفهمونم داستان و رمان یعنی همه چیز. آخه چی از این بهتر که تو صد ها و هزار ها زندگی رو زندگی کنی؟ هان؟ مگه نه اینکه عاشق تجربه کردنی؟ مگه نه اینکه عاشق جاودانگی هستی؟ مگه نه اینکه عاشق لذت های مختلفی؟ مگه نه اینکه عاشق سفر کردن به دور دنیایی؟ پس داستان بخون، رمان بخون.

اگزیستانسیال و این حرف ها

من اگه قرار بود یه عبارت باشم این بودم: "نیمه پر لیوان"

حال خوب رو میسازم. میکشمش بیرون. باور کن اینکارو می کنم. حال خوب یعنی برگردم به ابهر کوهستانی برفی تمیز خودم. حال خوب یعنی استادم براش مهمه چی توی برگه ام دارم مینویسم. یا براش مهمه پروپوزالم رو چقدر پیش بردم‌. حال خوب یعنی اون قهوه ی فوق العاده خوشمزه و جذابی که خانم مهربون بوفه دانشکده بهم داد. حال خوب یعنی فردا صبح میخوام برم پیش کتابام و بچه هام سرکار. حال خوب یعنی همسر مهربون و پایه و همراه دارم. یعنی مامان و داداشم که فرشته ی واقعی ان روی زمین. حال خوب یعنی توی اتوبوس، سه ساعت وقت دارم کتاب صوتی "جز از کل" جذابم رو گوش بدم. حال خوب یعنی آبگوشت خوشمزه ی سلف دانشکده قشنگم، حال خوب یعنی وقتی دیدم یکی داره توی مترو سنتور و هنگ درام میزنه هندزفری مو درآوردم و گوش کردم و حالم خوب شد میون همه انرژی منفی های مترو. حال خوب رو میسازمش. هرچقدر هم سخت باشه، میسازمش.