رفع خستگی
بعد از دو روز مرخصی اومدم کلید هارو از همکارم بگیرم، دیدم همکار روستاییم که در دو روز جام اومده بود، همه کتاب هامو جا زده توی قفسه ها و کل کتاب ها و قفسه هارو مرتب کرده. عشق کردم. خدایا شکرت که آدم های خوب وجود دارن.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ ساعت 23:16 توسط زینب
|
زینب هستم. ۳۰ سالمه. کتابدار یه کتابخونه باصفا و دوست داشتنی هستم توی یه شهر کوهستانی. اینجا احساسم رو راجع به بعضی روزمرگی هام، اتفاقات خاص، تک تک کتاب هایی که می خونم و بعضا سریال و فیلم هایی که میبینم، و خاطرات شغل جذابم میگم.