سبکی تحمل ناپذير هستی
کتاب بار هستی یا سبکی تحمل ناپذیر هستی رو خوندم و تمومش کردم. اسم دومی رو بیشتر براش میپسندم. چقدر ترزا رو دوست داشتم. یه دختر معناگرا که وجودش لطیف بود. دنیارو لطیف میخواست. یه دختر با وفا و مهربون. زندگی توما و ترزا و عشق آروم و خوشرنگ و قشنگ شون توی اون روستا برام ملیح ترین و دوست داشتنی ترین قسمت کتاب بود.
حین خوندنم، کلا این سوالات توی ذهنم شناور بود که هستی چیه؟ زندگی چیه؟ من کی ام و چی ام؟ من چرا اینجام؟ چرا زندگی می کنم؟ افکار من به عنوان انسان چقدر واقعیه؟ من چقدر واقعی ام؟ خوبی یعنی چی؟ آدم خوب یعنی چی؟ آیا خوبی و بدی واقعی ان؟ واقعیت واقعیه؟ واقعیت یعنی چی؟ جنگ...امان از جنگ... آدم ها چرا باهم می جنگن؟ برای تصاحب یه قطعه بیشتر از این کره خاکی؟ برای قدرت؟ برای باقی موندن؟ مگه کسی توی این کره خاکی زنده مونده؟ که آدم ها بخاطر قدرت توی این کره خاکی همدیگه رو از بین میبرن؟ عشق..دوست داشتن....انسانیت...این فکر هارو کل کتاب بمن هدیه کرد. پس فکر کنم مشخصه که چقدر دوستش داشتم. میلان کوندرا...خوشحالم با قلمت آشنا شدم. جالب برام اینه که آدمیه که هیچ وقت دوست نداشته کسی چیزی از زندگی شخصیش بدونه. و در واقع سرچ هم بزنی چیز خاصی پیدا نمیکنی جز چند تا عکس ازش که اتفاقا من شخصیت توما رو توی کتاب بار هستی دقیقا این شکلی تصور کرده بودم :) آخ که چقدر این قضیه برام جذابه. کسایی که دور زندگی شخصی خصوصا عاشقانه شون حصار دارن بنظرم آدمای جالب و قابل اعتمادی ان. حس میکنم میلان کوندرا دقیقا همچنین آدمی بوده. این نکته بیشتر وادارم میکنه همه آثارشو بخونم و کشفش کنم. جالب تر اینکه تا سال ۲۰۲۳ زنده بوده و من هنوز این نویسنده رو نمیشناختم. یعنی اسمش رو میدونستم ولی هیچی ازش نخونده بودم.
زینب هستم. ۳۰ سالمه. کتابدار یه کتابخونه باصفا و دوست داشتنی هستم توی یه شهر کوهستانی. اینجا احساسم رو راجع اتفاقات خاص با تک تک کتاب هایی که می خونم و بعضا سریال و فیلم هایی که میبینم، و خاطرات شغل جذابم میگم.