اگه یه روزی کسی ازم بپرسه بنظرت وقتایی که تنهام و احساس می کنم باید یچیزی باشه که حالمو خوب کنه، چیکار کنم؟ با قطعیت یکی از راه های پیشنهادیم بهش وبلاگ نوشتنه. وبلاگ مثل یه دوست می مونه که بدون توقع حرفاتو گوش می کنه و همیشه هر چی که بهش گفتی رو یادش نگه می داره. قضاوتت نمی کنه، نصیحتت نمی کنه. فقط گوش می کنه و نگهدار حرفاته. هر زمانی هم که دوست داشته باشی می تونی بیای نگاش کنی و  ازش بپرسی تا برات بگه دو سال یا اصلا پنج سال پیش چه مدلی بودی، فکرت چجوری بوده، چی خوشحالت می کرده و چی ناراحتت می کرده؟

مثلا من شاید دیگه هیچ وقت فرشته رو نبینم، شاید یادم بره اون روز سر کلاس غُر زد و گفت چرا خرس های پاندا رو نخوندم تا باهم راجع بهش حرف بزنیم؟ شاید یادم بره یه دوست اصفهانی کتابخون و هدف دار داشتم که یه روزی باهم رفتیم کتابخونه ملی رئیس ایفلا رو ببینیم، شاید یادم بره چقدر اونروز باهم خندیدیم و توی راه برگشت توی مترو باهم از هدف هامون گفتیم و ... ولی بذار بهت بگم. من این روزا رو ثبت می کنم تا 10 سال دیگه هم فرشته رو یادم نره. یادم نره که نمایشنامه ی اعصاب خورد کن و بی سر و ته و لعنتی و دوست داشتنی "خرس های پاندا" رو بهم معرفی کرد تا بخونم و همزمان با اینکه مبهم بودنش روی مخم بود لذت هم بردم. عاشق دیالوگ های پینگ پونگی زن و مرد توی داستان شدم. عاشق شخصیت مردِ شیرین و وابسته و نُنُرِ توی داستان هم شدم :)