دالِ دوست داشتن

وقتی روایت هاش رو می خوندم مُدام یاد وبلاگ نویس هایی میفتادم که دوران دبیرستان نوشته هاشون رو دنبال می کردم، وبلاگ هایی مثل هویج بنفش، آقای بنفش، نیکولا، جیغ و جار حروف، داهول دامه برکاته، بوی سیب می دهی دختر، خرس قهوه ای، خرمالوی سیاه، مده آ، تانزانیا بدون سس مایونز و اژدها، و الخ. یادش بخیر. اون دوران توی ذهنم صورتی رنگه. منتها صورتی مات. روزگار الانم احتمالا صورتی جیغه :) شایدم یچیزی بین طلایی و مسی. عاشق اینم که برای مفهومات انتزاعی رنگ تصور کنم. بگذریم.
یجایی توی کتاب این رو می گه: "کریستین بوبن به ما می گوید: "در عمق هر زندگی، چیزی دهشت بار، سنگین، سخت و گس وجود دارد. چیزی مانند رسوب، سرب، لکه. رسوبِ غم، سربِ غم، لکه ی غم. همه ی ما کمابیش به غم مبتلا هستیم، کمابیش. شادی کمیاب ترین ماده در این دنیاست".
اما من با خودم می اندیشم که کاش شادی را در نیندازیم با غم. شادی، عدم غم نیست، شادی، کنار آمدن با غم است.دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما، باشد با ما، خودمانی شود، معاشرت کند، معرفی اش کنیم به دوستانمان: "دوستان، غمِ من؛ غمِ من، دوستان". و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم، بخندیم و بنوشیم به سلامتی ِ غم؛ این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه، بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد و مسواک بزند و برود جایش را بیندازد، آرام و نجیب شب بخیر بگوید. صبح هم که چشم باز می کنیم، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم. چون غم-و تنها غم-است که ما را تنها نمی گذارد.
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم؟
که هزاران آفرین بر غم باد!
مولانا می گوید انگار!"
منظورِ من از یه متنِ خوشایند، دقیقا یعنی همین متن. دقیقا مثل همین مدلِ نوشتار. حس می کنم روی یه قایق ِ کوچیکم که داره روی موج های آرومِ و آبیِ دریا، بالا-پایین می شه. همونقدر آروم، همونقدر دل انگیز. گاهی با خودم می گم نکنه توی زندگیم قراره یه روزی با غول مرحله ی آخر سرشاخ بشم؟ یا می گم نکنه یه روزی سخت دچار بشم و بعد ازم گرفته بشه؟ نکنه دیگه بلد نباشم چجوری زینبِ شاد همین روز ها باشم؟ نکنه یادم بره؟ بعد که توی کتاب ها، درباره غم می خونم و اینکه نباید ازش بترسم، آروم می گیرم. اینکه کتاب ها اینقدر صادق ان، منحصر به فرد نیست؟ بخدا که هست.
زینب هستم. ۳۰ سالمه. کتابدار یه کتابخونه باصفا و دوست داشتنی هستم توی یه شهر کوهستانی. اینجا احساسم رو راجع اتفاقات خاص با تک تک کتاب هایی که می خونم و بعضا سریال و فیلم هایی که میبینم، و خاطرات شغل جذابم میگم.