دیروز سر کلاس، فرزانه و زهرا بهم گفتن کتابایی که بهشون معرفی کردم رو دوست دارن. باید بدونی چقد اون لحظه توی دلم جیغ و فریاد میکنم از خوشحالی. فرزانه حکایت دولت و فرزانگی رو می خونه. زهرا هم چهل نامه کوتاه به همسرم. فرزانه ای که بهم انگیزه داد تا منم بتونم یروزی مثل اون غرور و تعصب رو زبان اصلی بخونم. زهرایی که از کارورزیش به شدت راضیه و بمن امید داد تا دوباره کتابخونه گردی هام رو شروع کنم... دوستتون دارم بچه ها.