کاشت ناخن، عمل بینی، رنگ مو! طلا، مسئله این است؟ واقعا؟
چقدر دغدغه های من با خیلی از آدم ها فرق داره. گاهی واقعا برام خیلی خیلی عجیب میاد این حجم از تفاوت. آیا واقعا دغدغه ها اینقدر میتونه تفاوت داشته باشه؟ این تفاوت ها از کجا میان؟ چرا اینقدر باهم فرق دارن؟ چرا آدم هایی که درباره کتاب و اطلاعات و ایده ها و معنا حرف بزنن اینقدر کمن؟ چقدر تشنه ی اینم که یه آدم عادی غیر از محیط کتابخونه به عنوان یه سوال معمولی و روزمره ازم بپرسه این روزا کتاب چی میخونی؟ فیلم چی میبینی؟ چیز جدید چی یاد گرفتی؟ نظرت درباره فلان ایده چیه؟ و من بشم یه توپ پر از ذوق و خودم رو پرت کنم توی قلب اون آدم. بعد منتظر باشه من چی بگم و بعد صحبت شروع بشه.
+ولی من نباید قضاوت کنم. نباید...نباید..
+دارم تصور میکنم اینجا چند نفر درباره کتابی که میخونماین روزها ازم میپرسن. همچنان کلیدر، جلد ۶. اونجاییشم که دارم فکر میکنم شخصیت شیدا چطور میتونه همزمان هم لالا، هم شیرو و هم سارا رو دوست داشته باشه؟ و دیگه اینکه چطور شد که گل محمد به اینجا ها رسید؟ قدرت اینقدر میتونه یه آدم رو عوض کنه؟ قدرت اینقدر میتونه خطرناک باشه؟ آیا قدرت میتونه همزمان هم خطرناک و خشن باشه و هم حق و حقیقت رو بیان کنه؟ حق و حقیقت میتونه خشن و کشنده هم باشه؟
زینب هستم. ۳۰ سالمه. کتابدار یه کتابخونه باصفا و دوست داشتنی هستم توی یه شهر کوهستانی. اینجا احساسم رو راجع اتفاقات خاص با تک تک کتاب هایی که می خونم و بعضا سریال و فیلم هایی که میبینم، و خاطرات شغل جذابم میگم.