خالی اما پُر
وحیده گفت چرا دیگه نمینویسی؟ گفتم مغزم خالیه این روزا.
مغزم اینقدر که پره خالی شده. میخواد که خالی باشه. دلم استراحت میخواد. استراحت ذهنی لازم دارم. که برم توی خودم. سفر کنم به ذهنم و درونم. یکم به درونم رسیدگی کنم. چند وقته فرصت خودکاوی نداشتم و این باعث شده احساس گمگشتگی و سردرگمی میکنم.
وحیده گفت بنویس. یجوری مینویسی که میام میخونمت. قلبم رو روشن کرد با این حرفش. وحیده یکی از محکم ترین و قوی ترین دخترهایی که میشناسم. وحیده ممنونم که احساس تو بهم گفتی و قلبمو روشن کردی.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:52 توسط زینب
|
زینب هستم. ۳۰ سالمه. کتابدار یه کتابخونه باصفا و دوست داشتنی هستم توی یه شهر کوهستانی. اینجا احساسم رو راجع اتفاقات خاص با تک تک کتاب هایی که می خونم و بعضا سریال و فیلم هایی که میبینم، و خاطرات شغل جذابم میگم.