جمعه با بوی خوش کتاب
آقایی که تمام بچگی م ازش کتاب میخریدم و سال های سال کتاب فروش بود، یکی از اعضای فعال و کتابخوان واقعی کتابخونه مونه. هر جمعه صبح میاد یک ساعت توی قفسه ها واسه خودش صفا میکنه و بین کتاب ها کیف میکنه. از این قفسه به اون قفسه. هر بار این گشتن و گذارشو بین کتاب ها میبینم خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم همچین آدمی توی شهرم وجود داره. بعد از سال های سال کتاب فروشی، بخاطر بازار کساد کتاب و نبودن تقاضا، میوه فروش شده.
امروز بهم گفت قدر شغلتو بدونا. من حاضرم تمام درآمد خیلی خوبی که از میوه فروشی دارم رو بدم و با کمترین حقوق توی کتابخونه کار کنم. اگه میشد و زندگی بهم اجازه میداد، همه درآمد خوبم رو با بوی کتاب ها و این قفسه ها و این شغل، عوض میکردم. قدر کارت رو بدون.
گفتم چشم.
پ.ن: میوه فروشی خیلی شغل خوبی ام هست. منظور آقای کتابفروش علاقه مند بودن به شغله.
زینب هستم. ۳۰ سالمه. کتابدار یه کتابخونه باصفا و دوست داشتنی هستم توی یه شهر کوهستانی. اینجا احساسم رو راجع اتفاقات خاص با تک تک کتاب هایی که می خونم و بعضا سریال و فیلم هایی که میبینم، و خاطرات شغل جذابم میگم.